در قبایل عرب همواره جنگ بود.اما مکه(زمین حرام) بود و سه ماه رجب.ذی القعده.ذی الحجه و محرم "زمان حرام" بود.یعنی در آن جنگ حرام است.دو قبیله که با هم می جنگیدند تا وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتا تعطیل می کردند اما برای آنکه اعلام کنند که:در حال جنگند و این ارامش از سازش نیست(ماه محرم رسیده است) و چون این ماه بگذرد جنگ ادامه خواهد داشت سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده هر قبیله پرچم سرخی بر می افراشتن تا دوستان و دشمنان و مردم همه بدانند که:"جنگ پایان نیافته است."
انها که کربلا می روندمی بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفت و بر صحنه ی جنگ آرامش مرگ سایه افکنده.
اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است.
***
جنگ هنوز تمام نشده است.با دشمنانی که همه ی ماه ها را حرام دانستند که نتوانیم با آنها بجنگیم و ما را در این ماه هابه اشک ریختن دعوت کردند و گفتند که این پاسخ به این سوال حسین است که زمانی که یکه در مقابل ارتشی ایستاده بود و هم ی اطرافیانش را در خون می دید گفت:آیا کسی هست که مرا یاری کند؟!
و دشمنانمان گفتند جواب حسین اشک و ضجه است کار ی که یزید اولین بار برای حسین کرد در حالی که مردی که چنان آزاده بود که با حق انتخاب شهادت را انتخاب کرد و تا آخرین لحظه کمرش را در جلوی استکبار خم نکرد طفلی یتیم نبود که به زور او را کشتند.....باید او را تحسین کرد و راهش را با جواب به سوالش ادامه داد.....چه کسی دیگری را با اشک یاری می کند؟؟؟؟
آنان که رفتند کاری حسینی کردند.
و آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند.
"وگرنه یزیدند"
ساعت 19:23
نويسنده صدف(سوزان)
|

پیش چشمم را پرده ایی از خون پوشیده است.
صحرای سوزانی را می نگرم با آسمانی به رنگ شرم و خورشیدی کبود و گدازان از خون تازه ایی که می جوشد و گام به گام همسفر فرات زلال است.
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم.او که قربانی این همه زشتی و جهل است.
به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپا داشته است.
ترسان و مرتعش از هیجان نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:
اینک دو دست فرو افتاده اش
دستی بر شمشیر که به نشانه ی شکست انسان فرو می افتد اما پنجه های خشمگینش با تعصبی بی حاصل می کوشد تا هنوز هم نگهش دارد.
جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر.......
..........افتاد.
و دست دیگرش همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر می کشانم:
از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می مکد تا هر روز صبح و شام به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر می کشانم:
گردنی که همچون قله ی حرا از کوهی روییده و ضربات بی امان همه ی تاریخ بر آن فرود آمده است.به سختی هولناکی کوفته و مجروح است
اما خم نشده است.نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:
ناگهان چتری از دود و بخار!همچون توده ی انبوه خاکستری که از یک انفجار ئر فضا می ماند و.........
دیگر هیچ!
پنجه ایی قلبم را وحشیانه در مشت می فشرد.دندانهایی به غیظ در جگرم فرو می رود.دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند.شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد که:
"هستم"که"زندگی می کنم"
این همه"بیچاره بودن"و بار"بودن"این همه سنگین!
اشک امانم نمی دهد.نمی توانم ببینم.پیش چشمم را پرده ایی از اشک پوشیده است.
در برابرم همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد اما همچنان با انتظاری ماتهب از
عشق و شرم خیره می نگرمشبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم.طرح گنگ و نا مشخص یک چهره ی خاموش.رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.
هیجان و اشتیاقم چشمانم را خشک می کند.غبار ابهام تیره ای در موج اشک می لرزید.کنارتر می رود و روشن تر می شود و خطوط چهره خوانا تر.
هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟
چقدر تحمل نا پذیر است دیدن این همه درد.این همه فاجعه
در یک سیما.سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند.سیمایی که......چه بگویم؟
در پیرامونش جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند کسی از او دفاع نمی کند.
همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج از موج خون در صحرا قامت کشیده و همچنان بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می گردد
که:به کجا؟
نه پیش می رود
که:چگونه؟
نه می جنگد
ک:با چه؟
نه سخن می گوید
که:با که؟
نه می نشیند که........
هرگز!
ایستاده است و تمام جهادش اینکه:
نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه ی زمین در طول تاریخ از آدم تا ......
خودش!به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم.در نگاه این بنده ی خویش می نگرد.خاموش و آشنا.با نگاهی که جز غم نیست.همچنان ساکت می ماند.
نمی توانم تحمل کنم
سنگین است
تمامی "بودن"م را در خود می شکند و خرد می کند
می گریزم
تنها و آواره به هر سو می دوم.گوشه ی آستین این را می گیرم.دامن ردای او را می چسبم.می پرسم.با تمام نیزم می پرسم_غرقه در اشک و درد_:
این مرد کیست؟
دردش چیست؟
این تنها وارث تاریخ انسان.وارث پرچم سرخ زمان.
تنها چرا؟چه کرده است؟
چه کشیده است؟
به من بگویید نامش چیست؟
هیچکس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است......
ساعت 17:19
نويسنده صدف(سوزان)
|
بهترين فرشتگان همان شيطان بود.مرد و مردانه ايستاد و گفت:نه سجده نمي كنم.تو را سجده مي كنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته ايي اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش مي كند سجده نمي كنم.اين چرند، بد چشم، شكم چران، پول دوست، كاسبكار، پست را سجدا كنم؟نمي بيني اينها چه مي كنند ؟زمين و زمان را به كثافت كشيده اند؟آري من از نورم،ذاتم از آتش پاك و زلال و بي دود است.من اين لجن هاي پليد پست را سجده كنم؟
حالا اين فرشته هاي ديگر هم كه ظاهرا به حرف خدا گوش كردند و شيطان را تنها گذاشتند دستشان در دست اوست.در كارشان خيانت مي كنند.دارند در ساختن آدمها كاري مي كنند كه حرف شيطان درست از آب در بيايد.ممكن است بگوييد:نه تو بد بيني داري مبالغه مي كني.اوقاتت تلخ است و همه ي دنيا را تلخ مي بيني.
چه مي دانم؟شايد!اما اگر اينها با او همدست نيستند.اگر هم چنين غرضي هم ندارند نتيجه ي كارشان كه جز اين نيست.
الان اگر خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي حضرت قابيل بيندازند شيطان سرش را بالا نمی گيرد و سينه اش را جلو نمي دهد؟آن رجز( و تبارك احسن خالقين!)براي همين ها بود؟يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟
چه مي دانم؟شايد اين فرشته هايي كه اين شبه آدم ها را درست مي كنند واقعا قرض خاصي هم نداشته باشند.اگر هم توطئه اي در كار نباشد تقلبي كار مي كنند.نمي دانم شايد اجباري و زوركي كار مي كنند.يا خدا روز مزدشان نكرده كار مزدي كار مي كنند.يعني هر راس كه بسازند يك قران(كمتر از 1 تومن) مزدش را مي گيرد.اين است كه تمام هم و غمشان زياد درست كردن است. بالا بردن سطح توليد است.حالا هر جور شد هر چه از آب در آمد!
حتي توي همين لجن و گل و لاي هم جنس آشغال مي زنند.از مايه ي روح و احساس و عقل و زيبايي و.....مي دزدند.كش مي روند و ريشه و پي و چربي و روده و شكمبه ي پر شده و ....زيادتر مي كنند.هر چه مي گذرد بدتر مي شود.حتي بعضي ها را همينجور نيمه كاره مي دهند بيرون!هنوز اعضاي يدكيش را به هم نبسته اند و جوش نداده اند و پيچ و مهره هايش را سفت نكردهاند ول مي كنند روي زمين
.بعضي ها را اتاقشان را مي سازند و خالي مي فرستند به بازار.غالبا يادشان نيست كه يك قطره عقل و شعور و فهم و انسانيت و روح توي لشي به اين سنگيني بچكانند.
نمي دانم!گاهی فكر مي كنم شوخي هم مي كنندخودشان هم از اين كار يكنواخت و خسته كننده اي كه بيش از پانصد هزار سال است دارند انجام مي دهند خسته شده اند.از آدم هاي ميمون نماي عهد بوق تا ميمونها ي آدم نماي عصر برق فرقي نكرده بلكه افتضاح تر هم شده است.
مثل آدمهايي كه با پدر زنشان ازدواج مي كنند.يعني عيال ابوي خانم اند...آدم هايي كه نه...شرم آور است.
خانواده هاي واكسن زده ايي كه خيال مي كنند با زبان خود را يكهو و بيخودي فراموش كردن و از تاريخ و فرهنگ خود چيزي ندانستن و حتي اسامي خاص و اصطلاحات رايج را تلفظ نتوانستن و شب ژانويه كاج خريدن و شب نشيني درست كردن ديگر آسيايي نيستند و وارث فرهنگ و تاريخ اروپايي شده اند.
مولايي كه با چند سال در حجره ي مدرسه ي قديمي براي كسب علوم ديني و فضائل روحانی.تنها جهاد و اجتهادي كه در راه علم و دين كرده اين بوده که شبها محتلم شده و روزها با تشريفات مفصل فقهي و مراسم پيچيده ي فني طهارت گرفته و صيغه كرده و عمامه پيچيده و به همين دليل خود را جامع معقول و منقول و عارف به حقايق امور و آشناي خصوصي اسلام مي داند و آثار رطوبت زدگي و نقرس و بي حركتي و ظلمت پروري او را از رمق انداخته و نتيجه ي متين و عميق و اهل رو ح و تقوا آخرت نموده.
چه بگويم دنياي اينها دنياي اربعه است و خودشان هم!همين وا ماندگان قابيل را مي گويم.ساكنان دنياي اربعه:آب و آتش و خاك و باد.آدم هايي اند با طبايع اربعه:سودا و بلغم و صفرا و دم. و مزاج هاي اربعه:حرارت و برودرت و رطوبت و يبوست!مقيم ربع مسكون!غمها و شاديهاي اين حيوانات ناطق چهار پايه اي نيز بر همين گونه چهار جور است:مختصر و متقارن و موزون و مقفي.و نيز چهار چيز به ترتيب اهميت حياتي:شكم و زير شكم و تن پوش و نشيمنگاه!خلاصه همه چيزشان اربعه است.هستي و حياتشان دو دوتا چهر تتا!باز هم اربعه و لربعه و اربعه و ........!
بهشت اين مومنين چهار پايه را ببين!تهوع آور است!دنيايي است دنياي بيعاري.عياشي.انبار طعم و جماع و دگر هيچ!
جويبارهاي بهشتي اشان چيست؟شير و عسل!همدم همدلشان كيست؟حور و غلمان!زن هاي عظيم الكپل و دمبه دار و خوش كله پاچه.فاصله ي ميان دو نشيمنگاهشان به اندازه ي فاصله ي مشرق تا مغرب!و براي مقدسيني هم كه داراي انحرافات جنسي هستند غلمان آماده اند!بچه خوشگل هاي سبز خط و سيه خال زير ابرو برداشته ي عشوه گر!طول مدت هر جماعي هفتصد و هفتاد و هفت هزار سال هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت دقيقه و هفت ثانيه!آنهم نه از اين سالهاي دنيا از سالهاي قيامت كه هر روزش هفتصد و هفتاد و هفت هزار سال و ......!!!چه اشتهاي كثيف و متعفني
!
در اين صورت مي بينم مومن هم همان كافر فاسد عياش مادي خود پرست لذت جويي است كه فقط كلاه سرش رفته است .نقد را فدا مي كند تا همان را به صورت نسه در يافت كند!آن هم با يك ضريب احتمال!يعني فرض برآنكه فردايي بود و بهشتي و بابت آن اعمال هم پاداش دادند تازه بايد به ريش دراز اين احمق خنديد كه حيوان!آخه آن همه سختي و روزه و جهاد و محروميت و نفس كشي و چشم پوشي از همه ي لذتها و سركوبيشهوت و دور ريختن شراب و و شيريني و آسايش در زندگي آن دنيا برای اينكه در آخرت باز همان ها را بدست آوري؟!اين يعني لقمه را برداشتن و به زحمت و رنج دور گردن پيچاندن و به زور به دهان رساندن!
بيخودي نيست كه در تمام قصه هاي خلقت دنيا از اساطير يوناني گرفته تا مذاهب سامي و فرهنگهاي هندي و چيني و ....چه بگويم؟حتي افسانه هاي ديني اقوام بدوي استراليايي و سياهان وحشي آفريقايي و سرخ پوستان آمريكايي نيز هم آنچه مشترک است پشيماني خدا از آفرينش پس از آنكه فرزندان آدم بر روي زمين راه افتادند و تاريخ را اغاز كردند!
ساعت 18:30
نويسنده صدف(سوزان)
|

اگه بدونی الان هرچی آرزو کنی بالاخره خدا یه روزی بر آوردش می کنه چه آرزویی میکنی؟
اگه می خوای آرزوت تو دفتر آرزوها ثبت بشه برامون نظر بده و اسم و سال تولدتو بگو(اگه دوست نداری کسی فامیلتو بدونه مخفف فامیلتو برامون بذار)
ساعت 21:41
نويسنده صدف(سوزان)
|

این متنی که امروز برای شما می ذارم(مثل بقیه ی مطالب) یک قسمت کوچک از کتاب هبوط دکتر شریعتی است که برای خدا نوشته شده:
اکنون به کشوری رسیده ام که بر آن گام هیچ کلمه ای نرفته است و خراش هیچ نگاهی بر آن نیفتاده و پاکی بکر آن را هیچ فهمی نیالوده است.من اکنو کاشف اقلیمی هستم که خود خالق آنم! و که می داند چه می گویم؟چه احساس می کنم؟کجایم؟

در کنار این پنجره ایستاده ام و چشمهای اشک آلود و مشتاقم را به لبهای کبود مشرق دوخته ام و ساقه ی نازک صبح را می نگرم که دمادم در برابر چشمان آرزومند و بیتابم میروید و دلم همچون پرنده ای که آوای آشنایش را می شنود بیقرار خود را به قفس می زند و من به دو دست قفسش را میفشرم تا نگهش دارم.

........ستاره ها.ماه.خورشید.آدمها.درختها.زمین.آسمان.....هر چه خدا ساخته است همه شیشه های نازک بیرنگند و من از ورای آن ها همواره او را می بینم.او هیچگاه غایب نیست.همه ی اشیا همهی اشخاص پنجره هایی اند که به سوی او گشوده اند.من در کنار هر پنجره ای او را می نگرم .
در برابر آینه که می ایستم خود را که در برابر آینه ایستاده ام نمی بینم.از آن وحشت دارم.خود را در چشمان او می نگرم و در همین حال او را هم می بینم و در همین حال او را می بینم که مرا می نگرد و در همین حال دلم چنان بیحال می شود که کنار آینه می نشینم.سرم را به روی آینه خم می کنم.صورتم را بر صورت آینه می گذارم.فشار می ده که نزدیکتر شوم.پیشتر می آیم و با کنجکاوی و شوق و لرز در عمق چشمهایم می نگرم چشمهایم را باز می کنم تا خوب تر ببینم.در چشمهایم خیره می شوم و میجویم و می گردم آیا تصویر او را در پرده ی مردمک چشمهایم نمی توانم دید؟نه.نمی توانم دید اشک هیچگاه مهلت نداده است.اما او را در همین حال می بینم که در مردمک چشمم نیست می بینم.

ماه ضیافت الهی را به همه ی مسلمانان تبریک می گم
می خوام به مناسبت ماه رمضان هر کدوم از شما لطف کنید و در نظراتتون یه جمله برای خدا بنویسید (ممنون)
ساعت 23:55
نويسنده صدف(سوزان)
|

آدم هنوز خفته بود و كوبه ي نفسهايش نزديك شدن بيداري و پايان عمر خواب را حكايت مي كرد.حوا در كنار بستر آدم كه بر روي خوشه هاي بلند و زرين ذرت هاي وحشي بود مي ايستاد.لحظه اي در او خيره مي شد و گاه لحظاتي و گاه اين تماشا بسيار به طول مي انجاميد ،زن اين فرصت را سخت دوست مي داشت .او آدم را بنگرد آزاد و راحت آنچنان كه مي خواهد، چندان كه نياز دارد و آدم بي خبر با نگاهايش او را نفشرد،نيازارد .
آدم تنها در اين لحظات تصويري در زير نگاههاي موج نگاههاي مسلط و حاكم وي تسليم تسليم بود و همسرش را آزاد مي گذاشت تا با نگاههاي جادوگر و تشنه اش او را بنگرد.
لبهاي آدم آرام آرام به لبخندي سير و كشدار و سنگين باز مي شد .لبهايش آرام باز مي شد گويي در مقابل لبخند مقاومت مي كند.مقاومتي به شوخي .مقاومتي كه مي دانند مي شكند .مقاومت می كردند تا بشكند .چه بازي لذيذي!آنگاه در حالي كه آستين نرم و باريك بلند پوستين را بر روي صورت مرد همچون پاندولي خوش آهنگ و نرم و محتاطانه حركت مي داد،مي آورد و مي برد تا سايه اش بر بر پشت پلكهاي آدم به به رقص آيد،نغمه اي را به نرمي سرود،در زير لب زمزمه مي كرد:
با تو همه ي رنگ هاي اين سرزمين را آشنا مي بينم.
با تو همه ي رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي كنند.
با تو سپيده ي هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند.
با تو هر لحظه نسيم گيسوانم را شانه مي كند.
با تو من با بهار مي رويم.
با تو در طلوع لبخند مي زنم ،در هر تندر فرياد شوق مي كشم، در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم، در غلغل چشمه ها مي خندم، در ناي جويباران زمزمه مي كنم.
با تو من در روح طبيعت پنهانم در رگ جاريم در نبض.....
با تو من بودن را، زندگي را شوق، را عشق را ،زيبايي را ،مهرباني پاك خداوندي را مي نوشم.
با تو من در خلوت اين صحرا ،در غربت اين سرزمين، در سكوت اين آسمان، در تنهايي اين بي كسي ،غرقه ي خروش و فرياد جمعيتم.
بي تو من .......
خاموش مي شود.پس از اين( بي تو) براي بيدار شدن آدم بي قراري مي كند.گويي (بي تويي)همچون سايه ي نفريني تعقيبش كرده است .از آن به هراس افتاده است.
پلكهاي آدم همراه لبهايش به مهرباني و سپاس باز مي شود.و پيداست ديري است كه بيدار بوده است و ببازي خود را به خواب زده بوده است تا با همسرش تنها باشد و در حضور هم يكديگر را به خاطر آورند و آزاد و فارغ از ديگري بگويند و بينديشند و احساس كنند.....چشم در چشم همسرش (حوا)ترانه نيمه تمام اورا دنبال مي كند:
بي تو من رنگهاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم.
بي تو رنگهاي اين سرزمين مرا مي آزارند.
بي تو سپيده هر صبح لبخند نفرت بار جنازه اي است.
بي تو هر نسيم رنجهاي خفته را در سرم بيدار مي كند.
بي تو من بابهار مي ميرم.
بي تو من در شيره ي هر نبات رنجه هنوز بودن را و جراحت روزهايي را كه همچنان زنده خواهم ماند لمس مي كنم.
بي تو من شوق را، بودن را ،زيبايي را، مهرباني پاك خداوندي را از ياد مي برم .
بي تو من در خلوت اين صحرا، در غربت اين سرزمين، در سكوت اين آسمان، در تنهايي اين اين بيكسي نگبان سكوتم .
(روحهاي اندك و بي سرمايه اند كه در بي دردي به ابتذال مي كشند ،عشقهاي مزاجي اند كه در وصال مي ميرند،در پير ي مي پژمرند،سرابها زود پايان مي گيرد،اما روحهاي بزرگ و سرمايه دارند كه گنجينه ي بيشمار در خود پنهان دارند اينان در وصال در كام به ركود نمي افتند)
ساعت 17:16
نويسنده صدف(سوزان)
|

قطاری که به مقصد خدا می رفت،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد.و پیامبر رو به جهان کرد و گفت:مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟کیست که تنها باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر قطار سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد.قطار می گذشت و سبک می شد.زیرا سبکی قانون خداست.
قطلری که به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت:اینجا بهشت است.مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست!
مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند.اما اندکی،باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماندوآنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:درود بر شما،راز من همین بود.آنکه مرا می خواهد،در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
و آن هنگام که قطلر به ایتگاه آخر رسید،دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.
ساعت 0:42
نويسنده صدف(سوزان)
|
یک خبر خوب برای شما دارم ![]()
![]()
من با سه نفر از دوستان صمیمی ام یک وبلاگ ساختیم که کمی سبکش با وبلاگ های قبلی مان فرق می کند ![]()
![]()
خوشحال می شوم به این وبلاگ سر بزنید ![]()
![]()
![]()
![]()
http://www.5darbedar.blogfa.com/
نظر یادتان نرود ![]()
![]()
ساعت 23:5
نويسنده صدف(سوزان)
|
انسان،به جای آنکه در زیر آفتاب و در روی زمین زندگی کند،در خانه های سر پوشیده ی مصنوعی زندگی می کند.
این انسان،افقهای پهناوری را که طبیعت به او ارزانی داشته رها کرده است و خود را در دیواره های تنگی به نام شهر،کوچه،خیابان و خانه گرفتار کرده است.زیبایی هایی را که طبیعت به او بخشیده بی استفاده گذاشته و زیبایی های مصنو عی ساخته است.
شهر ساخته و برای اداره اش قانون وضع کرده و به حقوق و امنیت و متخصص نیازمند شده،که می آیند و بر مردم حکومت می کنند.و همراه با حکومت ظلم بوجود می آید،عده ای ارباب می شوند و گروهی رعیت،جمعی شریف می شوند و جمعی وضیع.
خود را به دانستن علم نا گزیر می کنند که به هدفهایی آنی برسندو بعد همان علوم،سلاح دست عده ای می شود علیه عده ای دیگر.
این نتیجه ی غائی آن است.اینها با وسیله و تکنیک،با هوشیاری و شناخت طبیعتمی تواننند ثروت های سر شاری را از دل خاک بیرون بیاورند،اما این ثروت ها لقمه ای می شود که آنان را چون سگان به جان هم می اندازد.
و بعد روابطشان،روابط حیئانات و دانه ها می شود فریب،و دروغ و ظلم و غاجعه پدید می آید،و فساد وسعت می گسرد.قوانین و محدودیت های بیهوده می سازند،که جمعی با وفادار ماندن به آنها مسخ می شود و گروهی علیه آن قوانین و محدودیت ها طغیان می کنند و تبهکار و جانیتکار می شوند و جمعی برای مبارزه با اینها حاکم و ستم کار می گردند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدم مبارک

ساعت 22:38
نويسنده صدف(سوزان)
|

خدایا!می نویسم برای تو،برای عشق زیبایت
می خواهم بگویم که دیگر نمی خواهم عشق هیچ موجودی غیر از تو را تجربه کنم.
هیچ کس
فقط تو را طلب می کنم ولی نمی آیی دیگر نمی دانم باید چه کنم.مرا تشنه ی وجودت کردی و امید را هم از من گرفته ای
خودت می دانی که از وقتی رفته ای چقدر رنج کشیده ام
دوباره برگرد،بدون تو من هیچم،نه!هیچ هم نیستم
باز گرد می خواهم بار دیگر آرامش وجودت را حس کنم.
ساعت 17:7
نويسنده صدف(سوزان)
|